
.jpg)
تمام می شود زمهریر
با یک لبخندِ ساده ی تو!
![]()
![]()
![]()
![]()
قلبم چنگ می زند مدام
به نوازش گرم دستانی
که پشت لحظه های روشن چیزی
پنهان می مانند!
![]()
![]()
![]()
![]()
چشم های دلت را باز کن
ببین که برای شروع شیدایی
چه پیشکشت کردم؟!
![]()
![]()
![]()
![]()
اقاقیای دل
با پرنیان سفید احساس تو
شهر را گیج عطر خویش می کند
و من هنوز هم
محو جای پای تگاه تو ام
در لا به لای سیاهی گیسوانم!
![]()
![]()
![]()
![]()
فرهاد سنگ بود
یا شیرین
که باید تراش می خورد؟!
![]()
![]()
![]()
![]()

دوست
هوای تازه ای است
در میانِ سیلِ سرب و دود!
دوست
نفس گرم زندگی است
زیر گنبد کبود!
![]()
![]()
![]()
![]()
هیچ نمی توان گفت
هیچ!...
و من
تمام زوایای دوست داشتنم را
پشت ابری
پنهان می کنم!...
![]()
![]()
![]()
![]()
از لا به لای گیسوانم
نور می ریخت
وقتی که نگاهت را
در میانشان جا گذاشتی!
![]()
![]()
![]()
![]()
نرسید
درکِ کالِ دوست داشتنت
و نرسیدی!
![]()
![]()
![]()
![]()
شب ها همه یلدایند
روزها امّا
کوتاه!
خوردنم نمی آید
هندوانه ی زندگی را بی تو!
![]()
![]()
![]()
![]()
نمی دانستم شهر
بوی خوب تو را خواهد گرفت
وقتی که با یادت
گل می کاشتم در باغچه!
![]()
![]()
![]()
![]()

به تو
از همان پنجره ی رو به خلوتِ روحم می نگریستم
و سال های سال
آن گونه که می خواستم
می پنداشتمت!
![]()
![]()
![]()
![]()
چشم هایت به پاکی دلت اعتراف می کنند
وقتی راست نمی گویی!
![]()
![]()
![]()
![]()
دستانت را
که از چشم هایم می گیری
کم سو می شوند!
![]()
![]()
![]()
![]()
عطش!
و باز هم عطش!
دیری است جرعه جرعه خیالت را ...
امّا این عطش؟!...
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق
آن چنان که باید
شناخته نشد
و انسان
بر فراز پست ترین قلّه های غرور
چه سرافرازانه
ایستاد!...
![]()
![]()
![]()
![]()
مرا به استواریِ لحظه هایِ عاشق دچار کن
و به اضطرابِ مداومِ دیدار!
مرا به دردهایِ ژرفِ شیدایی مبتلا کن
و به شکوهِ ثانیه های بیدار!...
