شبها سقف خنک پاییز سرد و سرد و سردتر می شود و من دیوانه وار تن عریانم را از هراس سوز سرما در هزارتوی پنهان فصل ها به تابستان می کشانم مانده ام دلم را چه کنم؟ تو می دانی؟!
********** (۲) چمدان سفر را بسته ام!
چشم روشنی باران همچنان در کنج دلم آویزان است برای من که به دریا و درد نزدیکم ویرانی شکل شکیل آبادی است! باران آبادگر دیشب زحمتم را کم کرده و خیمه و خرگاهم را هر شب بیش از پیش به دیار نیستی نزدیک و نزدیک تر می کند نمناکی لحظه ها ارمغان سرسبزی و خرمی ست آفتاب را فقط برای تبخیر می خواهم زمستان که سر برسد از من تنها خاطره ای باقی است!...
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 ساعت 1:29 | لینک ثابت |
خس و خاشاکیم ؛ سبز و بی شمار!
تقديم به همهی پر شكستههای تاريخ ، همانها كه سهرابوار در
پی حقيقتی راستين، ندای آزادی و پرواز سر دادند، تقديم به «ندا»و «سهراب»
به نام آن كه خس و خاشاك را روانی سبز دمید
ما خس و خاشاكیم، بر پای
اهرمن و در چشم هر چه من! ما خس و خاشاكیم ما به دست و پای دیوان،
تیغ به چشم هاشان، خار و بر بیراهه هاشان، خس ما خسیم امّا سبز تا خسی هست
سبز می مانیم و تا سبز هست خس می مانیم.. ای جاروهای نه چندان سرد و ای
روبندگان نا شكیب نه چندان مرد ما جمله خس و خاشاكیم، تو را امّا، یارای رُِِفتن
ما نیست، ما بی شمارانیم. ما خسیم اما سبز خاشاكیم اما نه هرز ریشه داریم
ریشه ای بی مرز. ای جاروهای داغ از بوی باروت ما خس و خاشاك سبز اندر زمستان
، طاقت سرمای بس سوزان «خرداد»یم. ما سبز گشتیم تا بهار را مژده آریم گر چه
می بارد تگرگ گرچه می بارد تگرگ گرچه می بارد تگرگ. بی شماری تو؟ ای
روبنده ی جارو به دست بی شمار در وهم! ای افتاده از درس «حساب»! گر تو از یاد
برده ای ،من هنوزم خاطرم هست تو «شمردن» را دانش بی دانشان خواندی! بی شمار
ماییم و این «بی دانشان» ما نمی گوییم،جاروهای ناتوان از رُِِفتن ما این چنین
گفتند. ما خس و خاشاكیم، آری پس بكش دستهای نازنین پوستت -كه یك آن در غم
جانكاه یك گنجشك پر بسته نسوخت پس بكش دست های نازنین پوستت -كه باری، لحظه ای
،آ ه وغباری ننشست بر آن -از غم پرواز آن زخم بر بال خونین پر -كه شاید اندكی
جُستن اتمام آرزویش بود. آری ، ما خسیم بر دست های«نازنین پوستان» ما خسیم، بر
چكمه های یخ زده،بر چكمه های شب زده. ما خسیم امّا سبزیم، كه
می روییم می جوییم، زیستن را زیستنی بی دست های نازنین «نازنین پوستان» پس بكش
،دست هایت را. بی شماری تو؟ از شمار چكمه های یخ زده پیداست، -كه حتی
دست های «نازنین»َت؛ به شمار بی شمار سبز داناست.
آن روان سبز كه زیر پوستمان
جاری است -پرواز را مژده آورده است «ندا»یش را ،میشنوی اما -تو انكاری
،انكار! ببین «سهراب »های سر بر آورده -كاینك،خون بهای آن شكسته بال را
می جویند -كه زیر پای جاروهای گرمت تا «اوج» رفت.. تا رسیدن فصل سبزی بیش
نیست ما همه سبزیم و سبز می مانیم تا ترق و ترق و ترق های پشت شب را
بشنویم شب از ناله می غرد -می شنوی؟- صبح سبزی پیش روی ماست گام هامان
باز نمی ایستند -گرچه پاها زیر سیلی های جارو بشكنند. خس وخاشاكیم، سبز و
بی شمار!...
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در شنبه بیست و یکم آذر 1388 ساعت 19:47 | لینک ثابت |
تخت لرزان! (برای آنان که 16 آذر جاودانه ی دیگری را در سال 1388 رقم زدند!)
گشتاسپ
ای فرزندکُش! پایه ی لرزانِ تختت را رویِ خونِ پاک من بنهاده
ای، افسوس!...
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 20:7 | لینک ثابت |
"ندا"ی سبز ِ آن "سهراب" ِ سیاوشی در 16 آذر 88!
قلمی، دفتری و کتابی و کفشهایی که تاب بیاورد راه
را
به جز اینها، آری چیز دیگری هست
ذهنی سرشار از تفکر قلبی مملو از ایمان آرزوهایی پر از
امید
خاطراتی چون طعم قهوه تلخ یادگار سبز همکلاسیام
سیب سبزی، که به خون سینه اش سرخ شد
و صدایی در حنجر به بغض نشسته، تمامی ثروتم و چه زیبا، هم وطنِ همراهم! هم کلاسیام! ندا!
تو که بهترین میراثی سرخ سرخ در سرزمینِ اکنون که عشق خفته
درخاک است
در کنار مزارت ای کشته راه علم و حقیقت به مبارک باد سال روزی
آمدهام که به داشتن چون تویی میبالد،
روزت مبارک "ندای"ِ سبز میهن!...
روزت مبارک "سهراب" سیاوشی من!...
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 18:23 | لینک ثابت |
غزل ِ سر به دار ِ سبز! (یادمان 16 آذر 1388)
ما آن شكوفهایم كه بر دوش
بادها
از گرد ره نیامده جاروب میشویم
مجروح زهرخند شماییم سالهاست
با این سیاه زخم مگر خوب میشویم؟!
اما نه، دربرابر لبخند
سادهای
آن قدر سادهایم كه مغلوب میشویم
ما را تبر چگونه ز پا در میآورد؟
ما جنگلیم و لشگری از چوب میشویم
امیدوار باش به سرچشمه میرسیم
داریم میرسیم كه سركوب میشویم
تنها تو نیستیغزل سربدار سبز! ما نیز در كنار تو مصلوبمیشویم!...
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 17:38 | لینک ثابت |
تکاپوی حضور پروانه ها (برای 16 آذری های سبز و بیدار)
این گرسنهها از آفریقای چشمهای تو افتادهاند و من نیم نگاهی
از گرگهای
خاورمیانه را گریه کردهام دلم از هرزهگردیها به گرمای آخر رسیده و قید
گندیدهای از ذهن من بیرون است به رسم هزارتا ادب از گردن کرگدنهای شمالی
میآویزیمت ...
این جا ایران است به وقت مردم به وقت آرزوهای سبز تو که نماز عاشقانه میخوانی و هی ضربدر میخوری از پشت بام خانه
بیفتی
این جا ایران است و من در تکاپوی حضور پروانهها حیرانم اگر
نبودم تو از مدار چرخش نگاه من گم میشدی ... برایم ترانهای بخوان برای
برادرانم خواهرانم دلم تهران را دوست دارد همیشه آلوده همیشه خس و
خاشاکی همیشه سبز
ایران سبز!...
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در شنبه چهاردهم آذر 1388 ساعت 17:36 | لینک ثابت |
آزادی در نقشِ پرواز!
"چیزی تو را به فکر خاکستری خواب سالهای پر دغدغه
انداخت"
و پنجرهها،
ذهن کرخ خود را از تارهای عنکبوتی بسته بودن باز پس
گرفتند
هوا
تازه شد
و نفس روانهی باغهای "شکفتنها و رستنهای ابدی"
زنجیرهای سبز به دامان دستان ما آویختند و ما یکی شدیم
آن چنان که عمق نگاه دریا با گستردگی شگرف اندیشهی
آسمان آن چنان که بهار در روح سبزهها
آن چنان که آزادی در نقش پرواز
باغها را شکستند زیر لبهای خشکی زدهی لگدهای واپسگرایی
پنجرهها را بستند با سرانگشتان ترک خوردهی انحصار
و گیاه در خانه رویید و
پرواز در آغوش سرد و صریح دیوارها و سقف ریشه دواند و ما تکثیر میشدیم آن چنان که آفتاب در قلب سبز و ترد
ساقهها
چیزی ما را به دستهای گرم آزادی سپرده بود
چیزی ما را به نور ... .
نوشته شده توسط تنهاترين تنها در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 ساعت 22:14 | لینک ثابت |
درباره وبلاگ
هيچ كس نيست كه با من بسرايد، سيمرغ! هيچ كس نيست كه از حنجره ام بال آواز چكاوك را پرواز دهد!
*********
گفتند: "سي بهار!" امّا دريغ و درد! خزانِ سي ام رسيد سيمرغ پركشيد به قاف و ز دست رفت از سام و زال و رستم دستان خبر نشد هم قحط عشق آمده هم قحط نان و آب اين جا چه خوب بازي با واژه ها رواست گاهي به نام عدل، گاهي به نام مهرورزي و گاهي به نام دين اي يار يار دبستاني ام بيا... اين جا هنوز فصل دريغ است و درد و غم!...